سلام
خيلي وقتة ننوشتم
ولي اومدم اينجا تشكر كنم
از خداي مهربون
خدايي كه بهترين هديه رو قسمتم كرد
بهترين ستارةى عشق ,,, بهترين اميد ,,,بهترين عشق ,,, بهترين همسر دنيا
كسي كه هميشه و براي هميشه كنارش دنيا را فراموش ميكنم و ارامش دنيا را برايم تقديم كرده
همسري كه تنها عشق لايقش است و احترام
خدايا
از تمامي لطف و محبتت ممنون ,, به كرمت شكر ,,
خدايا ,, اي الله
از تو ميخوام اين عشق رو برايم حفظ كني و مواظبش باشي براي هميشه
خدايا
كمكم كن هميشه خوشبختش كنم و شاد باشه
خدايا ميخوام بهترين زندكي رو بسازم براش همونطوري كه اون ساخته برام
خدايا
دوسش دارم خيلي مواظبش باش
بهترينم ....ديونتم
دلم برات تنك شده
عیــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــارك

![]()




ادمي در ايام دلتنگي به اوج اسمان ميرسد كه شايد فرشتة و ستارةى خود را ميان ابرها ببيند ![]()
بريم براي هميشه پروانه ى من ![]()


بده دستاتو به من 
بريم يه جاي دور 
براي هميشه منتظرتم 
همواره قبل از غروب, خورشيد ميگريد در نگاهم
زيرا ميداند كه هنگام شب خاطرات به سراغم ميايند و دوباره به گريه رو مي اورم ,!
و دل ميسوزاند برايم,,!
زيرا كه خاطرات, او را نيز ميگرياند , طلوع لايق خاطرات است ,,
مرا به خدا مسبارد و با اشعه هاي گرمش دور ميشود

المتنبي

خداوندا
اگر رزوى بشر گردى 
زحال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سر شار است.
دكتر شريعتي

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
بعد از همان "تصمیم گیری" ابر دلگیر
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد؛
حتی برای خواندنش دندان ندارد.
هی می نویسد، این ندارد، آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
نقطه سر خط...
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد



خدایم...
بعضی روزا فکر میکنم بار گناهم ... کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم
از خجالت بسته نگاهم ... درونم میسوزه از سوز شفاعت 
یاده گرفتاریم میفتم ... 
یاده اون لحظه ای که میبرنم . به یاده غسل و کفنم . یاد فشاره قبر و فریاد زدنم . یاد
عذاب و بدنم ... 
یاد اون لحظه ای که دو تا ملک سوال کنند.... که بگو خدات کیه ؟ قبلت کجاست؟
یاد ساکت شدنم ....
.
کمکم کن نمونه ........... جوابم توی گلوم ...
خدایم...
بعضی روزا فکر میکنم بار گناهم ... کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم
از خجالت بسته نگاهم ... درونم میسوزه از سوز شفاعت 
یاده گرفتاریم میفتم ... 
یاده اون لحظه ای که میبرنم . به یاده غسل و کفنم . یاد فشاره قبر و فریاد زدنم . یاد
عذاب و بدنم ... 
یاد اون لحظه ای که دو تا ملک سوال کنند.... که بگو خدات کیه ؟ قبلت کجاست؟
یاد ساکت شدنم ....
.
کمکم کن نمونه ........... جوابم توی گلوم ...

